★زهراجان★★زهراجان★، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

✿زهرا جون گل زندگیمون✿

پنج ماهگی گل مامان

  عزیزکم 5 ماهه شد                               برا اولین بار بعد از عوض کردنت اینقدر بازی کردی وقتی از آشپزخانه آمدم خواب بودی و مامان خییلی خوشحال کردی تا حالا خودت نخوابیده بودی ولی زود بابات با زنگ در بیدارت کرد   ...
27 دی 1392

روی شکم

عزیز مامان برا اولین بار  25/8/92  3ماه و 12روز خانه مامان بزرگ که بودیم رو شکمت افتادی البته روی تشک بودی ولی هر چه صافت میکردم بازم وارونه میفتادی   چهار ماه  و 8 روزت بود زندایجون تاتی بردت که فهمیدم قدم هم برمیداری و آغاز مهارتت در وارونه افتادن در چهار ماه 11 روزگی بود و دیگه هر چه میگذاشتمت رو زمین وارونه میفتادی     ...
23 دی 1392

محرم

جمعه 17 آبان ماه روز شیرخوارگان حسینی با مامان بزرگ و زن دای جونا و سید طاها و فاطمه سادات و دختر گلم به همایش شیرخوارگان امامزاده سید محمد  رفتیم به شیر خوار حسینیم یه پیشانی بند یا علی اصغر دادند سال پیش خاله جان من برات یکی گرفته بود البته نمیدانستم تو تو راهی و امسال اونو برات گذاشتم پارچه سبزتو از کربلا برات آوردم و خاله جونت برات دوخت عسل مامان انشاالله همیشه حسینی باشه               تاسوعا شب عاشورا خانه مامان بزرگ مثل همیشه نذری میدادند که ما خانه خاله جان بودیم تو رو یه میز خوابیده بودی و برا گلها بالا سرت ذوق میکردی ...
23 دی 1392

سه ماهکی عروسکم

سه ماهگیت میارک ناز دلم                       از این انگشتت چی میخای نترس کم نمیشه اولین بارت که با عمه جون و زن عمو جون و مامان جونت رفتیم مسجد   اینم عکسای عزیزم برا اولین بار که  من بردمت حمام   ر ...
15 آذر 1392

انتخاب اسم

تا قبل از آمدنت سر اسمت بحث بود تا بالاخره اسمی برات گذاشتیم که همه بپسندند و به اسمی که مکه برداشتیم بخورد دوشنبه روزی که قرار بود به دنیا بیای بابات رفت برات شناسنامه بگیره هنوز اسمت را بر نداشته بودیم که زنگ زد و گفت اسمشو زهرا برداریم که منم قبول کردم سه شنبه آخر شب به بابات گفتم تا هفت روزت تمام نشده اذان در گوشش بگو سحر چهارشنبه بیست و دو رمضان داشت برات اذان میگفت که من خواب بودم  و فقط اقامه و اسم زیبای فاطمه که در گوشت میگفت شنیدم .چهارشنبه نه مرداد نافت افتاد . شنبه دوازدهم همه رادعوت کردیم برا اذان گفتن و بابابزرگ اذان گفت و اسم زیبات را تو گوشت گفت.یکشنبه مامان جون برا اولین بار ناخناتو گرفت.     &...
15 آذر 1392

تولد

عزیزم تولدت نزدیکه و قراره به دنیا چشم باز کنی و زندگی ما را زیبا تر کنی   در روز پنجشنبه (4روز زودتر از موعد) با مامان جون و مامان بزرگ و عمو جون احسان به بیمارستان رفتیم بابا جونت هم دانشگاه بود ساعت 4:30  در1392/5/3 گلی از گلهای بهشتی شگفت و خدا لطفش را بازم مثل همیشه به ما نشان داد خدایا شکرت به خاطر دختر نازم و از دختر گلم همیشه محافظت کن . تو را ساعت ٩ شب برا من آوردند چقدر دلم برات شده بود و لحظات به دنیا آمدنت جلو چشمام بود چه حس مادر شدن قشنگه خدا نصیب همه مخصوصا خودت بکنه تمام شب تا فردا ظهر بیدار بودم و به چشمای کوچولو نیم باز نگاه میکردم اینم چشمات  تو بیم...
15 آذر 1392

دو ماهگی عسلم

  دو ماهگیت مبارک عزیزم   اینم فاطمه سادات که امده ما را ببینه پوریا و مامانش و مامان جون آمده  بود ند ما را ببیند ولی همش خواب بود ر هاااا ر ...
29 آبان 1392

سفر

در سی شوریور اولین سفرت به خارج از شهر برا بردن عمو جون به دانشگاه اراک بود من و تو و بابای و مامان جون عمو را به دانشگاه بردیم   دختر گلم در 58روزگی تو دانشگاه دولتی رفته انشاالله عزیز من یه روزی دانشگاه دولتی درس بخونه این گنبد آبی مسجد دانشگاه عزیزم ما هم دم در ورودی نشستیم اینم مسجد خوابگاه عمو جون و نهار توی راه برگشت تو ماشین برام میخندی  دختر گلم خیلی خوش سفره و آرومه تو راه برگشت من و تو خیلی حرف زدیم و خندیدیم برا مامان جونتم کلی خندیدی و خیلی خوشحال بودی 30/6 در بیست و یک مهر دومین سفرت به شیراز خانه خاله جان بود قربونت بشم که چقدر خوش سفری تو را ...
19 آبان 1392